کنجد
نگارش در تاريخ سه شنبه 16 خرداد 1391 و ساعت 0:27 توسط سارا وزیریان

The last day in Geneva was an adventure....we went to France by bus to do some shopping. We went to a little village called "Gex". I did some little shopping for you, of which we have a pic. BUT sheshmetoon rooze bad nabine! After the shopping, we were looking for the memory plate we always buy from any new place we visit... I dont know how, my foot slipped and I landed on the ground with all my 4 limbs! in fractions of a second, I was avoiding to fall on my tummy! Your dad was upset but I though we shouldnt spoil our day and we bought the plate (by now, you must have seen it) The next day was our flight back. Az roo ke man naraftam, we walked so much in Turkey airpot while on transit!! We went to the hospital direct from the airport and had my foot bandaged. There we saw a


موضوع : | بازدید : 251 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 30 شهريور 1390 و ساعت 1:03 توسط سارا وزیریان

?! devrais-je ecrire en francais

I am writing in Geneva, today is 20 Sep 2011. I and your baba arrived a few hours ago and right now we are in a hotel near the French border. It is very interesting, we used the public transport to reach to the hotel from the airport. It was easy but we had a little adventure. A man robbed off your baba's pocket, may be with the help of another man. He pretended that his coins had fallen and while he was collecting them like crazy, they robbed off your baba's wallet. The good news is that there wasnt much in it just about 60,000 tomans but his "cart e melli" was stollen too. Nevermind, it is a nice experience anyway.

We slept a bit after reaching to the hotel, we were very tired after about 7 hours flight via Istanbul. Then we went to the lake and got some snaps. Also bought mineral water and bread. Then we discovered that it is fizzy water :( I have brought lots of canned food from Iran as it shouldnt be easy to find Halal food here. We might eat outside for fun if we find something veg or sea food or something...

Your baba is right now lying on the bed and nagging bec he has a headache while I write for you.

Oh! the receptionist is an Iranian guy. He offered us tea while we were waiting in the lobby to go to our room. We were here a bit earlier than the check in time.

Ok, man ham beram bekhabam...

I love you

Mom


موضوع : | بازدید : 358 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 21 شهريور 1390 و ساعت 16:07 توسط سارا وزیریان

دیروز با بابابی، خاله نگین و خانم یزدانی رفتیم هایپر استار و اونجا کلی لباس نی نی خریدیم. میخواهم به یه چیزه خنده دار اعتراف کنم: من نمیدونستم نی نی ها  روی 10 کیلو پوشکشون شورت هم میپوشن !زبان دیروز خانم یزدانی یادم داد! بعد من کلی شورت نی نی خریدم اما یک احساسی بهم میگفت که یک اشکالی وجود داره ....متفکروقتی اومدم خونه به عمه معصوم زنگ زدم همینجوری حال و احوال کنم چون بابا خلخال و مامانی رفتن دوتایی شمال(!) گفتم به عمت بگم تنها نمونه... خلاصه تو حرف حرفها متوجه شدم که بعله برای نی نی ها مدلش فرق داره و بهش میگن "مدل عینکی"!!niniweblog.com

 

پس همه اونهایی که خریدم به درد نمیخورن!!

خلاصه عزیزم این هم از معایب داشتن مامان بی تجربه است!

niniweblog.com

اما خبر خوب اینکه عمو بابک که از کاردیف اومده چند تکه لباس mothercare رو که سفارش دادم آورده! دست عمو و خاله ماهرخ درد نکنه!

بووووووووووووووووسniniweblog.com

 

مامان


موضوع : | بازدید : 388 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 10 شهريور 1390 و ساعت 21:41 توسط سارا وزیریان

خب امروز تولد من بود اما هر کس بهم تبریک میگفت یه چیزی هم راجع به تو میگفت! انگار نه انگار تولد منه !!! یک عالمه پیغام تو فیس بوک گرفتم!

بابا در یک اقدام بی سابقه تنهایی رفته بود کیک خریده بود!! تازه برام کادو هم گرفت! البته چون بابایی رفته بود ماموریت شهر کرد مراسم تولد موکول شد به بعد.

خب کلا" روز خوبی بود!

یک عالمه عکس های مختلف هست که به زودی برات آپ لود میکنم.... 


موضوع : | بازدید : 380 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 31 مرداد 1390 و ساعت 15:57 توسط سارا وزیریان

It was about 4 months ago, just in the begining of when I found out that you exist (!): we had gone to Baba Khalkhal's place, as we do at least once a week. They were talking about baby stuff and what should the maternal grand pa buy !!! That was the first time when I realized how VITAL Sismooni is !!Honestly, I think this shouldnt be maternal family's duty...but the atmosphere is such that I have to follow the rules... In fact, I did show my distaste but babaie himself is extremely happy to buy anything for you. Actually, he is planning to fly to Dubai in September to buy your stuff, all good quality and top brand.When I was born, babaie took  a flight to UK and bought all my things from Mothercare but at that time visa issues were different. Its no more easy. Also at that time Dubai didnt exist.

So these days I am all busy going from one shop to the other and making a list. I have visited so many shops and at least 100 websites till now and I have become a Sismmoni expert. Even my poor colleagues have been involved. Last week I and Sonia went to the Motherland, I found a lot of good stuff there. On the last Saturday I and babaie went to the Nini Salon, Kopol Pa, Jasmine and Motherland again. I think now I know what I want. The list is ready, and now babaie knows what to buy from Dubai.

The most inetersting personality is your baba who hates shopping and ofcourse doing things on time! He is the 11th hour type of person...but I did become successful to take him with me and Khale Negin to Delavaran "once" At first he was nagging and wouldnt come but then  in each shop he would stick to one model and declare that this the final decision and that would be your bed! Then in the next shop the final decision would change to another final decison and so on....!

Forget about your baba, I have made my decisisonنیشخند, just that I am so double minded about the colour, I have been thinking, checking different websites, asking Nazli, Sonia and Sima's opinion and still I am not sure....

I have also asked Amu Babak (your babaie's cousin) who lives in Cardiff, to see if he can bring with him some mothercare clothes...lets ee

About the push chair, that is the most important thing for me, although I have been told that it is too early now But to me Sismooni starts with push chair and carrier and ends with push chair and carrier!

It is so inetersting, i love shopping for my baby!

I and baba might travel to Geneva via Istanbul, but I still dont have the visa, lets see I might be able to stay  an extra day in Istanbul and also search in Geneva. But I know Geneva must be expensive.

Aha...more important than these, I have started feeling your very tiny cute  movements from the last week. Some times you are so busy rolling from one position to the other and some times you are quiet for hours...But when you move, I feel relaxed and content, for لبخندme it means that you are ok

, Love

Mom

 


موضوع : | بازدید : 1251 مرتبه
نگارش در تاريخ دوشنبه 17 مرداد 1390 و ساعت 14:45 توسط سارا وزیریان

خب! خیلی وقته برات ننوشتم! چه مامان تنبلی!!

امروز پیش خانم دکتر حنطوش وقت داشتم... خیلی روز مهمی بود چون امروز میتونستم بلاخره بفهمم  که تو شیطون بلا دختری یا پسر !!!!niniweblog.comتمام این روزها صبر کردن یه طرف و امروز یه طرف!

تو اداره یکی از همکارها ،سیما، بهم یه راهی رو نشون داد که قبلا تو اینترنت راجع بهش خونده بودم اما اصلا نفهمیده بودم یعنی چی... "ring test"

یک حلقه طلای زرد از یکی قرض گرفتیم و یک زنجیر باریک از یکی دیگه و کلی سر و صدا راه انداختیم و هر کس یه کامنتی میداد... هایده یکی دیگه از همکارها به من و سیما یه نگاهی انداخت و گفت "واقعا که! دکترهای مملکتو نگاه کن!!" niniweblog.com خلاصه! حلقه و زنجیر رو گرفتن رو نبض من و واضحا" دایره وار میچرخید!! اما حالا هیچ کس یادش نمیومد که "دایره" یعنی پسر یا دختر!!!!niniweblog.comتو اینترنت هم هر سایتی یه چیزی میگفت. زنگ زدم به بابات تا این تست جالب رو براش بگم، خودش خیلی خوب میدونست! بهش گفتم کلک پس چرا چیزی به من نگفتی!

anyway...من بعد از کار رفتم پیش بابایی و خاله نگین و با هم رفتیم دکتر .بابا جداگونه اومد. مطب مثل همیشه خیلی خیلی شلوغ و گرم بود. از ساعت 3 تا 5:30 منتظر بودیم دست آخر دکتر منو دید اما گفت سونو نمیکنه!!! من و بابا کلی دماغ سوخته شدیم!!

اتفاق دیگهای که افتاد این بود که دکتر نتونست با "سونی کید" صدای قلبتو بشنوه، البته من نگران نشدم چون میدونستم تو هنوز کوچولویی ولی بابایی نگران شد. از مطب که اومدیم بیرون 15-20 دقیقه به 6 بود و بابات از اینکه این همه سر پا معطل شده کفری بود!!niniweblog.com

تاکسی گرفتیم بریم خونه..... ولی یک دفعه نظره من و بابا عوض شد و زنگ زدیم به بیمارستان پارسیان! گفتن اگه تا 6 خودمونو برسونیم سونو انجام میشه

رسیدیم، یه دکتر بد اخلاق نشسته بود. بهش گفتم "شما کار رو انجام میدید؟" گفت "مگه غیر از من کس دیگه ای رو هم میبینید!؟" گفتم آخه همین الان یه آقای دیگه رفت بیرون و ایشون فرمودند اون آقا تکنسینشون بوده!!!

به دکتر گفتم چرا میخواهیم سونو کنیم: 1- قلب 2- جنسیت !!! چه تناسبی!!!!!

سونو شروع شد و من همش منتظر بودم قلبتو ببینم ...یکمی طول کشید...نفسها تو سینه حبس شده بود... بابا و بابایی هر دو تو اتاق بودند...دیدم بابات زیر لب دعا میخونه، قلبم ریخت...از دکتر پرسیدم قلبشو میبینید؟؟؟ گفت "خانم مگه مسابقه فوتباله که من دقیقه دقیقه گزارش کنم!!" ....وایniniweblog.com

 

..... چند لحظه بعد صدای دستگاه ذو بلند کرد و ما همه صدای قلبت رو شنیدیم! آخیش.....niniweblog.com

بعد پرسیدم دکتر جنسیتش چیه؟ زیر لب و به زور گفت "پسره" !!!!niniweblog.com

از اتاق که اومدیم بیرون بابات پرید تو بغل بابایی و ماچ و بوسه و تبریک!!! راستش همه دوست داشتن یه پسر سالم باشی چون بابایی بعد از سه دختر یه پسر میخواست....جای مامانیت خالی...بابا خلخال هم همینطور به دلیل نداشتن نوه پسری...عمه معصوم هم که قرآن باز کرده بود و خلاصه....

بابات در جا به همه sms داد و زنگ زد! عمه معصوم هم از خوشحالی پای تلفن هی جیغ جیغ کرد و پشت رول کلی سر و صدا کرد (آخه اونها رفته بودن شمال)!!

وقتی رفتیم خونه یه عصرونه عالی همگی خوردیم و خستگی روز از تنمون در اومد ولی من دیگه نمیرم پیش دکتر حنطوش اگر چه خواهرش شاگرد بابایی بوده بعد از شناختن کلی از بابایی عذر خواهی کرد...

اونشب بابات رو یخچال نوشت "آقا سامان بابا" و روی مامان یه ضربدر کشید!!!

پسرم امروز رو نمایی شد!!!niniweblog.com

 

niniweblog.com

 

 

 

 


موضوع : | بازدید : 739 مرتبه
نگارش در تاريخ چهارشنبه 22 تير 1390 و ساعت 17:28 توسط سارا وزیریان

سلام ژیگرم!!

خب من فردا وقت دکتر دارم و دیگه امیدوارم بفهمم تو شیطون بلا چی هستی!

برات نگفتم آخرین باری که با بابات رفتیم برای ان تی اسکرینینگ چی شد. بابا کلی از دیدنت زوق کرده بود

niniweblog.com

و دایم لبخند میزد! بعد هم همزمان که دکتر کار میکرد بابات گفت "این کره خر به من رفته ! هم دماغش و هم گوشاش که بله!!!" من اول فکر کردم شوخی میکنه اما هیچ شوخی درکار نبود!!!! خنده

تو هم که همچین خوابیده بودی که گور بابای دنیا!!! بعد دکتر یکم پروب رو تکون داد و تو پریدی!!! قربونش برم!

چند روز پیش هم با بابایی و خاله نگین رفتیم خیابون بهار و یه عالمه چیز دیدیم یک ست شامپو ، لوسیون، بابل بات ..."مادر کیر"  هم خریدیم به عنوان اولین خرید. ماچ


موضوع : | بازدید : 290 مرتبه
نگارش در تاريخ پنجشنبه 16 تير 1390 و ساعت 22:49 توسط سارا وزیریان

٦ تیر تولد بابا بود، همون روز ساعت 4 هم من وقت سونو برای  "ان تی سکرینینگ" داشتم تازه صبح هم باید میرفتم فوق تخصص غدد... از قسمت سونوگرافی خواهش کردم  همون صبح کارم رو انجام بدن ولی خانمه گفت دکتر تازه ساعت 3:30 میاد.... آخه میخواستم برم کادوی بابا رو بخرم و کلی کار داشتم (از سر کار مرخصی گرفته بودم)

به هر حال... بعد از دکتر غدد رفتم دنبال کادوی بابا که قرار بود یه کیف چرم بخصوص و یک کیف کمری باشه... چقدر هوا گرم بود از حال رفتم آخرش هم پیدا نشد که نشد.

ولی شب رفتیم موفتار و دوتا استیک خیلی خوشمزه زدیم تو رگ! اگه بدونی چقدر خواهش و تمنا کردم تا بابات راضی شد! حالا خوبه من دعوتش کرده بودم! 

 

    any ways Happy Birthday to baba!  niniweblog.com


موضوع : | بازدید : 389 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 29 خرداد 1390 و ساعت 16:11 توسط سارا وزیریان

 

niniweblog.comniniweblog.com                                                     

I cant wait any more... I want to know if you are a boy or a girl

 My father says if he was me he wouldnt do an ultrasound and would let it come as a surprise but the problem is that I CAN'T

niniweblog.com

Worse for worse, I will not know this even in the next sono. God! I have to wait at least another 6 WEEKS

آخه چقدر نی نی بدجنسی هستی که میدونی و به مامان نمیگی! 


موضوع : | بازدید : 333 مرتبه
نگارش در تاريخ يکشنبه 29 خرداد 1390 و ساعت 15:37 توسط سارا وزیریان

Some one has said :Dad, you're someone to look up to no matter how tall I've grown... and your dad is definetly so

                                  

 دیروز روز پدر بود. اولین سالی که بابا هم به جمع باباها پیوسته! بابای شما دیروز تا لنگ ظهر خوابید...مثل همیشه...عیبی نداره چون فکرکنم وقتی تو دنیا بیای دیگه نتونه به این راحتی ها بخوابه!!

دیروز ظهر رفتیم خونه بابای من. بنده خدا یک چلو مرغ عالی درست کرده بود و بابات هم میگفت که من باید ازش یاد بگیرم! تا نزدیکهای ساعت 7 اونجا بودیم. البته میخواستیم زودتر بریم خونه بابا بزرگ دیگت که به دلیل خراب کاری مامان یعنی بنده به تعویق افتاد ، آخه دیدم یه دو سه تا لک روی دامنمه و خواستم با هنر نمایی کامل اون قسمت از دامن رو بکنم داخل یک استکان آب جوش تا تمیز بشه، قبلا از این کارها کرده بودم!! اما لحظه آخر فکر کردم چطوره یکمی وایتکس هم توش بریزم....بقیه اش هم که معلومه!!! هیچی دیگه شانس آوردم بابات رفته بود یه چرتی بزنه... سریع برگشتم خونه و لباس عوض کردم!

این روزها خاله نگین هم در حال عزاداری به خاطره امتحانات پایان ترمشه!! الان هم خونه ماست و با چشمی گریان و حال و وضعی نالان در حال خواندن "تجزیه دستگاهیه " !!

بعد رفتیم خونه بابا بزرگ و مامان بزرگ پدری... طبق معمول همه جمع بودن منهای عموت که رفته بود خونه پدر زنش (!!) عمه محبوبه و ندا و مهیا از قبل بودن بعد هم که زهرا اومد و آخر هم عمه معصوم که با دوستش بیرون قرار داشت در حال غر غر کردن راجع به ترافیک سر رسید... امید وارم حال و حوصله بیرون رفتنت به این عمت بره و نه به بابات!

بابات دیروز کلی تحویل گرفته شد..بابای من به مناسبت اولین سال پدر شدنش یک سکه بهش کادو داد که بابات هی میخواست قبول نکنه! بابای خودش هم به همون دلیل همیشگی مثل همیشه 22 هزار تومان بهش کادو داد. هر دوشون روی پاکت به رسم یاد بود دعایی نوشه بودن که برات اسکن کردم تا همیشه داشته باشی!

خوب عزیزم دیگه مامان باید بره...

راستی چند روز پیشها رفتیم یه دکتر دیگه رو هم دیدیم ، خیلی خانم دکتر با سوادییه ، خانم دکتر سونو و یک سری آزمایش نوشته، فکر کنم کم کم میشه فهمید نی نی من یک آقا پسر ماهه یا یک دختر خانم خوشگل!

قربانت! بوس!


موضوع : | بازدید : 329 مرتبه
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگ
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 41 نفر
بازديدهاي ديروز : 32 نفر
بازدید هفته قبل : 138 نفر
كل بازديدها : 22669 نفر
Powered By NiNiweblog.com