My Kindergartner

Well, it was almost ayear long process of looking and applying to different schools! And all worth it, we finally decided to move to another city and enrolled you in one of the best elementary schools. The first day was awesome! You were so excited, not nervous at all...Very happy to go to the "Big   School" ! We had practiced going to bed earlier for a few days, and all was fine on the big day :). It was a half day to begin with. I was supposed to pack just a small snack....but we totally forgot!, so I and baba dropped you and run back home and I made a big sandwitch  For the first few days, I really didn't kn...
18 آذر 1395

Four years into the most beautiful journey of my life

4 years ago when my little prince was born, I had no idea about the depth and breadth of this journey... I remember everyone used to talk about not having enough time to sleep...That's the smallest part of being a mother... It is full of responsibilities, but I have learnt that the most important responsibility is to learn how to enjoy motherhood. The most beautiful time of my day is the end of the day, when we turn on the table lamp and read "many many books" before we sleep. I am blessed with a happy boy who has a great sense of humor. I am blessed with a healthy boy. I am blessed with a boy who loves to play hid...
14 خرداد 1395

بدون عنوان

امروز دو سال و ۸ ماه از تولد کنجد میگذره. پسرم، سامان ۲ سال و ۸ ماهشه... همهٔ زندگیم، به نفس کشیدن معنا میبخشه... سامان ۴ روز زودتر ما رو غافل گیر کرد....عجب شبی بود... ساعت ۹ صبح ۹ آذر ۱۳۹۰ به دنیا اومد. یا امام جواد! خودت نگهدارش باش. هر کس دل شکسته‌ای داره، از ته دل برام دعا کنه. ممنون
1 شهريور 1393

Last day in Geneva

The last day in Geneva was an adventure....we went to France by bus to do some shopping. We went to a little village called "Gex". I did some little shopping for you, of which we have a pic. BUT sheshmetoon rooze bad nabine! After the shopping, we were looking for the memory plate we always buy from any new place we visit... I dont know how, my foot slipped and I landed on the ground with all my 4 limbs! in fractions of a second, I was avoiding to fall on my tummy! Your dad was upset but I though we shouldnt spoil our day and we bought the plate (by now, you must have seen it) The next day was our flight back. Az roo ke man naraftam, we walk...
16 خرداد 1391

Bienveneu a Geneve

?! devrais-je ecrire en francais I am writing in Geneva, today is 20 Sep 2011. I and your baba arrived a few hours ago and right now we are in a hotel near the French border. It is very interesting, we used the public transport to reach to the hotel from the airport. It was easy but we had a little adventure. A man robbed off your baba's pocket, may be with the help of another man. He pretended that his coins had fallen and while he was collecting them like crazy, they robbed off your baba's wallet. The good news is that there wasnt much in it just about 60,000 tomans but his "cart e melli" was stollen too. Nevermind, it is a nice experien...
30 شهريور 1390

! Hyperstar Adventure

دیروز با بابابی، خاله نگین و خانم یزدانی رفتیم هایپر استار و اونجا کلی لباس نی نی خریدیم. میخواهم به یه چیزه خنده دار اعتراف کنم: من نمیدونستم نی نی ها  روی 10 کیلو پوشکشون شورت هم میپوشن ! دیروز خانم یزدانی یادم داد! بعد من کلی شورت نی نی خریدم اما یک احساسی بهم میگفت که یک اشکالی وجود داره .... وقتی اومدم خونه به عمه معصوم زنگ زدم همینجوری حال و احوال کنم چون بابا خلخال و مامانی رفتن دوتایی شمال(!) گفتم به عمت بگم تنها نمونه... خلاصه تو حرف حرفها متوجه شدم که بعله برای نی نی ها مدلش فرق داره و بهش میگن "مدل عینکی"!!   پس همه اونهایی که خریدم به درد نمیخورن!! خلاصه عزیزم این هم از معایب داشتن مامان بی تجربه است! ...
21 شهريور 1390

2 شهریور 1390تولد مامان

خب امروز تولد من بود اما هر کس بهم تبریک میگفت یه چیزی هم راجع به تو میگفت! انگار نه انگار تولد منه !!! یک عالمه پیغام تو فیس بوک گرفتم! بابا در یک اقدام بی سابقه تنهایی رفته بود کیک خریده بود!! تازه برام کادو هم گرفت! البته چون بابایی رفته بود ماموریت شهر کرد مراسم تولد موکول شد به بعد. خب کلا" روز خوبی بود! یک عالمه عکس های مختلف هست که به زودی برات آپ لود میکنم.... 
10 شهريور 1390

!!! Sismooni

It was about 4 months ago, just in the begining of when I found out that you exist (!): we had gone to Baba Khalkhal's place, as we do at least once a week. They were talking about baby stuff and what should the maternal grand pa buy !!! That was the first time when I realized how VITAL Sismooni is !!Honestly, I think this shouldnt be maternal family's duty...but the atmosphere is such that I have to follow the rules... In fact, I did show my distaste but babaie himself is extremely happy to buy anything for you. Actually, he is planning to fly to Dubai in September to buy your stuff, all good quality and top brand.When I was ...
31 مرداد 1390

23 تیر 1390

خب! خیلی وقته برات ننوشتم! چه مامان تنبلی!! امروز پیش خانم دکتر حنطوش وقت داشتم... خیلی روز مهمی بود چون امروز میتونستم بلاخره بفهمم  که تو شیطون بلا دختری یا پسر !!!! تمام این روزها صبر کردن یه طرف و امروز یه طرف! تو اداره یکی از همکارها ،سیما، بهم یه راهی رو نشون داد که قبلا تو اینترنت راجع بهش خونده بودم اما اصلا نفهمیده بودم یعنی چی... "ring test" یک حلقه طلای زرد از یکی قرض گرفتیم و یک زنجیر باریک از یکی دیگه و کلی سر و صدا راه انداختیم و هر کس یه کامنتی میداد... هایده یکی دیگه از همکارها به من و سیما یه نگاهی انداخت و گفت "واقعا که! دکترهای مملکتو نگاه کن!!"   خلاصه! حلقه و زنجیر رو گرفتن رو نبض من و...
17 مرداد 1390

بدون عنوان

سلام ژیگرم!! خب من فردا وقت دکتر دارم و دیگه امیدوارم بفهمم تو شیطون بلا چی هستی! برات نگفتم آخرین باری که با بابات رفتیم برای ان تی اسکرینینگ چی شد. بابا کلی از دیدنت زوق کرده بود و دایم لبخند میزد! بعد هم همزمان که دکتر کار میکرد بابات گفت "این کره خر به من رفته ! هم دماغش و هم گوشاش که بله!!!" من اول فکر کردم شوخی میکنه اما هیچ شوخی درکار نبود!!!! تو هم که همچین خوابیده بودی که گور بابای دنیا!!! بعد دکتر یکم پروب رو تکون داد و تو پریدی!!! قربونش برم! چند روز پیش هم با بابایی و خاله نگین رفتیم خیابون بهار و یه عالمه چیز دیدیم یک ست شامپو ، لوسیون، بابل بات ..."مادر کیر"  هم خریدیم به عنوان اولین خرید. ...
22 تير 1390
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کنجد می باشد